هیچکس...

در برابر قدرت لایزال الهی

حاکم
نویسنده : هیچکس - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٧
 

روزی مردی به دربار کریمخان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند ، لیکن سربازان مانع ورودش می شوند.

خان زند که در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود ، می پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید : دزد ، همه  اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد : وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟


مرد می گوید : من خوابیده بودم.

خان می گوید : خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری ، من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارت مرد را از خزانه جبران کنند.

و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما بعنوان حاکم باید بیدار باشیم.